جک هاي باحال و توپ (بخش اول)
*********************************************
شوخي با ماهواره اميد...
اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.
دومین پیام از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد
سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست
چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردم
پنجمين پيام از ماهواره اميد دريافت شد: من بايد اينجا چيکار کنم؟
ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی
ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!
هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین
مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است
هشتمین پيام ماهواره اميد به زمين: بنزينم تموم شده کارت سوخت بفرستيد
نهمین پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيد
دهمين پيام ماهواره اميد : دارم سقوط ميکنم، زير پامو خالي کنين
یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل
تف کردم!
دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.
سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به
دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود
را رعایت کنند
ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر
کشی بازداشت شد.
در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي
فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافت
پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را
رعایت کنند
لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد
ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای
کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم
فرستاد
ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد واين
پيام هارا ارسال ميكند؛الهي دورت بگردم،جيگر چند سالته؟
*********************************************
*استاد*
*مردی میخواست یک طوطی سخنگو بخرد؛
طوطیهای متعددی را دید و قیمت
جوانترین و
زیباترینشان را پرسید.*
*فروشنده گفت: «این طوطی؟ سه چهار
میلیون...» و دلیل آورد: «این طوطی
شعر نو
میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما
و فروغ رو از حفظه!»*
*مشتری به دنبال طوطی ارزانتر، یکی
پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و
رنگی
داشت، رو به فروشنده گفت: «پس این را
میخرم که پیر است و نباید گران
باشد.»*
*- «این؟!... قیمت این بالای شش هفت
میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و
سعدی و
خواجوی کرمانی رو از حفظه.»*
*مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا
کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت:
"این
که مردنی است و حتماً ارزان...»*
*- «این؟!... نه آقاجون قیمتش بالای
پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار
سوزنی
سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه.»*
*مرد که نمیخواست دست خالی برگردد به
طوطی دیگری اشاره کردد که بال و پر
ریخته
بر کف قفس بیحرکت افتاده و لِنگهایش
هوا بود... انگار نفس هم نمیکشید.*
*- «این یکی را میخرم که پیداست
مرده، حرف که نمیزند، حتماً هیچ هنری
هم
ندارد و باید خیلی ارزان باشد...»*
*- «این یکی؟!!!... اصلاً فکرش رو
نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد
میلیونه!»*
*- «آخه چرا؟ مگه اینم شعر میخونه؟»*
*- «نه...! شعر نمیخونه، حتی ندیدم
تا امروز حرف بزنه! اصلاً هیچ کاری
نمیکنه... اما این سه تا طوطی دیگه
بهش میگن استاد...!»*
*********************************************
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از
همه به چشم میخورد و شک بر انداز است
رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که
هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از
همین خلاء استفاده میکرد
طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده
مرودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی
به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج
میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه
از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد
و به سرعت گوشی خود را که به یکی از
خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می
آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵
دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس
اسپروت به سراغش می آید و با هم
میروند صفا .
پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که
میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه
میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان
میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر
شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون
خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت
مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه
شنگول از آب درمی آید .
شنگلول چرا شنگول است مگر این روزها
بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود
.شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به
راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی
محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق
به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل
های معصوم آب شنگولی نفروشد .
مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی
.
اما حبه انگور که به غایت چند صندوق
انگور است اهل طرب است و زید بازی .
آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی
نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را
جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد
خانه شد .
خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان
گرگ است که هدفی منطقی را در کل
داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت
های داستان به نوعی دچار انحرافات
اساسی میباشند
به سلامتیِ درخت!نه به خاطرِ
ميوهش،به خاطرِ سايهش. به سلامتیِ
ديوار!نه به خاطرِ بلنديش،واسه اينکه
هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه. به
سلامتیِ دريا!نه به خاطرِ
بزرگيش،واسه يکرنگيش. به سلامتیِ
سايه!که هيچوقت آدم رو تنها
نميذاره. به سلامتیِ پرچم ايران!که
سهرنگه.تخممرغ!که
دورنگه.رفيق!که يهرنگه. به سلامتیِ
همه اونايی کهدوسشون داريم و
نميدونن،دوسمون دارن و نميدونيم. به
سلامتیِ
نهنگ!که گندهلات درياست. به سلامتیِ
ز نجير!نه به خاطر اينکه درازه،به
خاطر اينکه به هم پيوستس. به سلامتیِ
خيار!نه به خاطر «خ»ش،فقط به خاطر
«يار»ش. به سلامتیِ شلغم!نه به خاطر
«شل»ش،به خاطر «غم»ش. به سلامتیِ کرم
خاکی!نه به خاطر کرمبودنش،به خاطر
خاکیبودنش به سلامتیِ پل عابر
پياده!که هم مردا از روش رد ميشن هم
نامردا! به سلامتيِ برف!که هم روش
سفيده هم توش. به سلامتيِ رودخونه!که
اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو
دارن. میخوريم به سلامتيِ گاو!که
نميگه من،ميگه ما. به سلامتيِ
دريا!که ماهی گنديدههاشو دور
نمیريزه. میخوريم به سلامتیِ اون
کههميشه راستشو ميگه. به سلامتیِ سنگ
بزرگ دريا!که سنگای ديگه رو میگيره
دورش. به سلامتیِ بيل!که
هرچه قدر بره تو خاک،بازم برّاقتر
میشه. به سلامتیِ دريا!که قربونياشو
پس ميآره. به سلامتیِ تابلوی ورود
ممنوع!که يهتنه يه اتوبان رو حريفه.
به سلامتیِ عقرب!که به
خاری تن نمیده
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش میره
و دورش همش آتيشه با نيشش خودش
ميکُشه که کسی نالههاشو نشنوه) به
سلامتیِ سرنوشت!که نميشه اونو از سر
نوشت. به سلامتیِ سيم خاردار!که پشت و
رو نداره.
*********************************************
خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر
چرا رنجم دهی پیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه
ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من
دوست دارم بهتر از جان
زبین این همه خرهای خوشگل یکی کن نشان
چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر
نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو
چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی
نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن برو
اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به
رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار
طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله همانطوری که
رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد
ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟ به عقد این
خر خوش تیپ در آیی؟
یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم
بهر گل چیدین برفته
برای بار سوم خر بپرسید خر خانم سرش
یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه
کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی برای این دو
خر در زندگانی
*********************************************
چت
پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟ دختر:
سلام. خواهش می کنم.?
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ دختر:
تهران/نازنين/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر
بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی!شما مجردين؟ پسر: بله. شما
چی؟ازدواج کردين؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی
تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه
MIT اَمِريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک
از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناييتون
خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما
کجای تهران هستين؟
پسر: من بچه تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای
تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند؟ کجای خيابون
دربند؟
پسر : خيابون دربند. خيابون......
کوچه......پلاک....شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور؟
دختر: چی؟وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت
می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می
خوای
بری قسطای عقب مونده خونه رو
بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می
کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول
نگفتين؟راستش! راستش!دیشب می خواستم
بهتون
بگم امروز با فريده.... آخه می
دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو
به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به
فريده چی
بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به
فريده چيزی نگين!اگه بفهمه پوستمو
میکّنه!عوضش
منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش
نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی
من
بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......
*********************************************
در این قسمت، آزمایشی که توسط
پژوهشگران دانشکده علوم انسانی کمبریج
بین مرد
و زن انجام شده است را برایتان بازگو
میکنم تا بیشتر به خصوصیات این موجود
خشن
و نا ظریف پی ببرید!در این پژوهش
سوالاتی مشترک از یک مرد و یک زن
پرسیده میشود
.و جواب های زیر به این سوال ها داده
شده:
پژوهشگر:برای تعطیلات به کجا سفر
میکنید؟
زن: هر جایی که به من و خانواده ام
بیشتر خوش بگذرد و بتوانیم لحظات
بیشتری را
در آرامش و در کنار یکدیگر سپری کنیم.
مرد:هر جا که حال کنم!
پژوهشگر:اگر یک روز کسی را به قتل
برسانی چه کار میکنی؟
زن:فکرش را هم نمی توانم بکنم.واقعاً
نمی توانم حتی به یک مورچه آزار
برسانم چه
برسد به اینکه یک انسان را به قتل
برسانم.ولی اگر روزی همچین اتفاقی
افتاد
سریعاً خودم را به پلیس معرفی می کنم
زیرا دچار عذاب وجدان می شوم.
مرد:خودمو تو یه سوراخ ، سنبه ای قایم
می کنم تا سر و صداها بخوابه بعد میام
بیرون و عشق و صفا و حال و حول!
پژوهشگر:لطفاً با کلمه مادر یک جمله
بسازید.
زن: مادرم ، ای همه عشق و زندگی من ،
جان و روان من فدای تو باد.
مرد: ننه شام چیه؟!؟! یه شام توپ بده
حالشو ببریم.
پژوهشگر: بهترین روز هفته برای شما چه
روزی است؟
زن:جمعه ها به خاطر اینکه می توانم در
کنار خانواده ام به سر ببرم.
مرد:جمعه ها چون فشم و جاده چالوس و
عشق و صفا و سرندیپیتی!
پژوهشگر:از اینکه به سوالات ما پاسخ
دادید از شما تشکر میکنم.
زن:خواهش میکنم.امیدوارم جواب هام به
دردتون خورده باشه.
مرد:چاکریم داش!حال داد!
*********************************************
*داستانک دادگاه خانواده*
*- حاج آقا(قاضي): خودتونو كامل معرفي
كنيد...*
*- شوهر: كاظم! برو بچز بهم ميگن كاظم
لب شتري! ديلپم ردي!?? ساله! *
*- زن : نازيلا! ليسانس هنرهاي تجسمي
از دانشكده سيكتيروارد فرانسه! ??
ساله!*
*- حاج آقا : چه جوري با هم آشنا
شديد؟*
*- شوهر : عرضم به حضور اَن ورت حاجي!
ايشون مارو پسند كردن! مام ديديم بد
گوشتيه گرفتيمش!!!*
*- زن: حاج آقا مي بينين چه بي چشمو
روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!*
*- شوهر: حاجي چرت ميگه! من فقط دو
سال اوفتادم زندان اونم با بي گناهيه
كامل!
*- حاج آقا : جرمت چي بود؟*
*- شوهر : حاجي جرم كه نمي شه بهش
گفت! داش كوچيكم حرف گوش نميكرد ...
مختوع
النسلش كردم !*
*- زن : حاج آقا مي بينين چقد بي
احساسه ! *
*- حاج آقا : خواهر من شما به چه
دليلي تقاضايه طلاق كردين ؟*
*- زن : حاج آقا ما الان درست ده ساله
كه ازدواج كرديم ولي اين آقا اصلا عوض
نشده !*
*- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون !
حاجي بده اصالتمو از دست ندادم ؟*
*- حاج آقا : خواهر من شما فقط به
خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين
طلاق
بگيرين؟*
*- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست
ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش
ميكنم! حاج
آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه !
نميدونه مدرنيسم چيه!*
*- شوهر : بابا سرویس نموده مارو ! را
به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين
كارو نكن ! اين لباسو بپوش !! اونو
نپوش ! حاجي طاقت مام حدي داره !*
*- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل
آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين
لباسارو بپوشه!*
*- شوهر : حاجي ميخوايم بريم خونه اون
باباي قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد
كروات بزني ! به مولا آدم با كروات
يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولي
پايين
رفتنش با *شابدوالعظيمه ! حاجي ما از
بچگي عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون
وا باشه !!
بابا پشم سينه و اين صحبتا !*
*- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !
*
*- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه
زيرشلواري نپوش ! يكي مياد زشته ! حد
اقل
شلوارك بپوش!*
*- شوهر : حاجي من اصن بدون زيرشلواري
خوابم نمي بره ! بابا چارديواري
اختياري
! راستش اينجا جاش نيست ولي باباي خدا
بيامرزم ميگفت : *
*- حاج آقا : خدا بيامرزتش !*
*- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه !
ميگفت : سعي كن تو زندگيت دو تا چيز و
ترك نكني !! يكي سيغار ! يكي
زيرشلواري ! حاجي جونم برات بگه كه
گير داده خفن
كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !
آخه خداييش اين سوسول بازيا به ما
ميات0
*- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر
سعي كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد
كه
نشد !*
*- شوهر : حاجي رفته واسه من معلم
خصوصي گرفته ! فارسي را درست صوبت
كنيم !
ديگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو
بلند كنم ! حاجي خسته مونده از سر كار
ميام
خونه به جاي چايي واسه من كافي شاپ
مياره ! درسته آخه ؟! حاجي از وقتي
گرفتمش
سي كيلو كم كردم ! از بس كه از اين
غذا تيتيشيا داده به خورده ما!!!
لازانتيا و
بيف استراگانورف و اسپاقرتي و از اين
آت آشغالا. حاجي هركي يه سليقه اي
داره !
خب منم عاشق آب سيرابي با كيك تيتاپم
!!!*
*- زن : حاج آقا يه روز نمي شه دعوا
راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثيقه
آزادش كرديم ...*
*- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم !
كسي نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون
ميكنم !!!*
*-حاج آقا:خب شما كه اينهمه با هم
اختلاف فرهنگي و اقتصادي داشتين چرا
با هم
ازدواج كردين ؟*
*- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم !
هنوزم هستم...*
*********************************************
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم
مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم
مخور !
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون..
رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم
شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم
نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان
شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی
بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز
کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم
..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن
سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام
گذاشته اند
...سلامی دوباره خواهم داد
*********************************************
*شباهت ازدواج کردن و سربازی رفتن !!*
آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و
متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
آيا تا کنون با خود انديشيده ايد که
به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست
؟
چرا از قديم و نديم گفته اند که تا
خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلي اين
موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي
دانند
؟!چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار
حاضر نيستند به پسري که هنوز خدمت
نرفته
دختر بدهند ؟!
و چرا اکثر پسرهايي که قبل از سربازي
رفتن زن مي گيرند در آينده با مشکلاتي
مواجه مي شوند؟!
هدف از طرح اين سوالات ، آماده کردن
ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن
به
عمق فاجعه مي باشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در يک جمله
خلاصه مي شود و آن اين است که ( خدمت
سربازي
يک دوران آموزشي و تمريني است جهت
آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان
مجرد با
زندگي زناشويي ! )
بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انکار
ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي
زناشويي
آنقدر زياد است که از ديرباز ، در
اکثر کشور هاي دنيا خدمت سربازي
اجباري را
قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه
، قبل از افتادن به دام ازدواج (
ببخشيد !
منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲
سال طعم زندگي مشترک را بچشند تا در
۱۰۰
سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب
نکنند !
*و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و
زندگي زناشويي براي آقايان :*
۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي
زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي کچل
خواهي
شد و يا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند
کرد ! البته اين کچلي در خدمت سربازي
توسط
ماشين اصلاح و در زندگي مشترک توسط
عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه
، کندن
بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن
ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت
مي گيرد
! نا گفته نماند که اين کچلي در
آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو
، عوامل
ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال
به قول معروف : دير و زود داره ولي
بالاخره هممون کل پا مي شيم !
۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده
و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به
محض
ورود به پادگان و يا منزل مسکوني
مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردي يک
فرمانبردار
بي چون و چرا محسوب مي شود که اگر
طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي
باشد ،
بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر
خود را بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر
گونه
تخطي از دستورات فرمانده و همسر ،
پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت (
در خدمت
سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب
جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن
دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره
طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي
کشيدن
و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد
داشت !
۳- شباهت سوم در اين نکته اقتصادي
خلاصه مي شود که چه سرباز و چه مرد
متاهل ،
ميزان پولي که در آخر برج به دست او
خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست که کفاف
بر
طرف کردن نيازهاي اساسي او را بدهد و
چيزي جهت پس انداز کردن و يا خرج کردن
در
زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي
نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و
مرد
متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و
عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا
همسرش
نخواهد کرد و باطبع تاثيري در جهت
افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ،
بعبارت
بهتر ، در هر دو جا يکي بايد کار کنه
تا اون يکي حال کنه !
۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين
دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در
آرزو
کردن است ! بدين معنا که هر پسري پس
از ورود به پادگان و خانه بخت است که
قدر
زندگي در خانه پدري را مي فهمد و از
اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش
آرزو
مي کند که اي کاش هنوز هم در کنار پدر
و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را
نيز
لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهاي
شيرين را ندانسته است ! چرا که در
پادگان
و خانه مشترک ديگر کسي غذاي مفت به او
نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو
نمي زند ، کسي نازش را نمي کشد و ...
و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام
کارهاي شخصي اش و نيز کارهاي چند نفر
ديگر مي باشد !
۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين
نکته اشاره کرد که اکثر سربازي رفته
ها و
اکثر مردان متاهل متفق القول هستند که
در اين ايام ، هر روز به اندازه يکسال
براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حکم
ساعت را پيدا مي کنند که به احتمال
زياد دليل
آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد
!
۶- و در نهايت اينکه چند ماه پس از
آنکه کارت پايان خدمت يا قباله ازدواج
را
دريافت کرديد ، صداي خواندن اين شعر
معروف در گوشتان خواهد پيچيد که : (
گول
خوردي آي گول خوردي ! )
زيرا آن موقع است که تازه دوزاريتان
جا مي افتد که با اين کارت و قباله نه
کاري
به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه
خيلي از چيزهاي ديگر که شما را به
بهانه
آنها در اين راه وارد کرده بودند ، پس
متوجه خواهيد شد که تنها مورد استفاده
اي
که براي شما خواهند داشت اين است که
مي توانيد از آنها براي امانت دادن به
کلوپ
جهت کرايه فيلم استفاده نماييد !!!
*********************************************
*بدون هيچگونه مقدمه ای، اکثر مردها
اين ۲۰ توصيه را به زن ها دارند. اين
توصيه
ها را بخوانيد و اگر با آنها موافق
بوديد به دوستان خود هم اطلاع دهيد تا
در
روابط خود موفق تر باشند**!
۱. اگر فکر می کنید چاق هستيد،
احتمالا هستید. از ما سوال نکنيد
۲. استفاده از چهارپايه رو ياد
بگيريد.
۳. بعضی وقتها به شما فکر نمی کنيم.
اينو بپذيريد
۴. از سگ و گربه تون دست بکشيد
۵. جمعه: روز تماشای تلويزيون
۶. هر لباسی به تن کنيد عاليه. واقعا
۷. خيلی کفش دارید
۸. گريه کردن باج گيريه
۹. اگر چيزی می خواهید درخواست کنيد.
راهنمايی و سرنخ جواب نمی دهد
۱۰. سالگرد ها رو تو تقويم علامت
بزنيد. ما ذاتا بعضی وقتها فراموش
کاريم
۱۱. يک بله يا خير ساده از نظر ما
جوابهای کامل به حساب مياد
۱۲. سردردی که ۱۷ ماه طول بکشد يک
مشکل جديه. به پزشک مراجعه کنيد
۱۳. اگر چيزی بگيم که دو جور تفسير
ميشه و دومين تفسير شما رو ناراحت و
عصبانی
می کنه منظور ما اوليه
۱۴. از «آيا می توانی» به جای «لطفا»
استفاده نکنيد
۱۵. اجازه بديد چشم ما زنهای ديگه رو
هم ببينه . در غير اينصورت چطور می
تونيم
بفهميم که شما چقدر زيبا هستيد؟
۱۶. شما می تونيد يا از ما کاری رو
درخواست کنيد يا به ما بگيد دوست
داريد چه
جوری اون کار انجام بشه. اما نه هر دو
۱۷. کريستوف کلمب به تابلوی راهنما
نياز نداشت. ما هم نداريم
۱۸. به اندازه کافی لباس داريد
۱۹. مردها زمينی هستند. زن ها هم
زمينی هستند. با اين مساله کنار بيايد
۲۰. وقتی به شما رسيديم به اندازه
وقتی که نرسيده بوديم تلاش نمی کنيم.
به
دليلش فکر کنيد!
*********************************************
کلیه دانشجویان پسر جنس رایانه را به
دلایل زیر زن اعلام کردند :
1- به غیر از خالق آنها کسی از منطق
درونی آنها سر در نمیارد
2- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در
نمیارد
3- کوچکترین اشتباهات را در حافظه
دراز مدت خود ذخیره میکنند تا بعدها
تلافی
کنند
4- همین که پایبند یکی از آنها شدید
باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم
جانبی
آنها بکنید .
یک روز زن و مردی ماشینشون با هم
تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین
هردوشون
بشدت آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز
معجزه آسایی جون سالم بدر می برند ...
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا
تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند
، خانم
رو به طرف مقابل کرد و گفت : آه چه
جالب شما مرد هستید !
ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟!
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم
!
این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که
اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی
مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم
...!
مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا
با شما موافقم ، این باید نشونه ای از
طرف خدا باشه !
بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای
خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه
دیگه ! ماشین
من کاملا داغون شده ولی این شیشه
مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته
که این
شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این
تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !
زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو
به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو
باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید
! بعد بطری رو برگردوند به زن که او
هم
بنوشه ...
اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با
خونسردی برگردوند به مرد !
مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟!
و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم
باید منتظر پلیس بشم !!!
********************************************
*دروغ به همسر*
*هيچوقت به يك زن دروغ نگوئيد!*
*مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و
گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با
رئيس و
چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به
قشلاق برويم" *
*ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم
بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي
كه
منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس
هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و
وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن *
*ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر
راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ،
راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي
رنگم را هم بردار !*
*زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك
كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه
نشان
دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را
كه همسرش خواسته بود انجام داد.*
*هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي
خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب
ومرتب
بود.*
*همسرش به او خوش آمد گفت و از او
پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه
؟*
*مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل
آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا
هم
اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس
راحتي هايي كه گفته بودم برايم
نگذاشتي؟" *
*جواب زن خيلي جالب بود.*
*زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي
جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟*
این خانمها تیز هستند حواستون باشه.
********************************************
*قانون اول:*
*هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا
در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه
مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث
میگذرد.
نتیجهگیری: در دبیرستان میگفتند که
این یعنی خر هم میفهمه که اون راه
نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه
کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و
فقط خر
کوتاهترین راه را انتخاب میکنه!*
*قانون دوم:*
*هرگاه خری در فاصلهی مساوی بین دو
منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر
بین
انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و
به سمت هیچکدام نمیرود تا از گرسنگی
بمیرد!
نتیجهگیری: خیلی وقتها تصمیم گیری
بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل
تاثیر
چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته
سریعتر تصمیمگیری کنید.*
*قانون سوم:*
*هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ
به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به
قدری
تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط
جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند
تا
بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از
جای خود تکان نمیخورند.
نتیجهگیری: خیلی وقتها برای رسیدن به
نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل
امتیاز
بدهید، به بازی "بُرد بُرد" بیاندیشید
سیاستمدار باشید، خر نباشید!*
*نتیجهگیریهای بالا را میشه به
خیلی از مسائل مثلا سیاست خارجی،
داخلی،
اقتصادی، فرهنگی، مذهبی و … بسط داد.
به امید روزی که همه مثل آدم رفتار
کنند!*
********************************************
*پفک می دهد ولی من تو را عاشق
می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای
دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی
بازی
کن،
و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا
سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می
رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا
انداختی که ''کودک فهیم'' و من
سوزیدم،
فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم
و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد
فرنگیز
خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش
خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می
باشم
از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را
کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو
بی
حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره
ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم
که
غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب
پنجره منتظرت می نشینم و با دستان
کوچولویم
هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی
امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می
شوی و
در حالی که با راننده گنده بک سرویس
بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات
را در
می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان''
می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان
ینیققوز
که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد
و تو گریان امدی که ''دلم بادام می
خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و
تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه
دلهره از
اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و
اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو
خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت
به زیبایی خانم معلم ما که فامیل
سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و
بابایم عاشق او می باشد و به زودی با
هم همسر
می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که
خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان
می
باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش
می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا
همین
جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت
گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت
می
باشم که خانم معلم از aاحساسات پاک من
سوء استفاده می کند و دیکته های بد
اموزی
می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر
ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم.
به
بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس
خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!
********************************************
طنزي درباره مرگ
قبر مرا نيم متر كمتر عميق
كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر
باشم.
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان
در اختيار اداره انگشتنگاري قرار
دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا
كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من
كتككاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب
يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا
ممنوع
است.
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام
دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد،
شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي
تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين
عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش
بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند.
در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند،
بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا
به طلبكاران ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم
مستحق بدهيد، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد
تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم
حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد
چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم،
سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي
جسدم
باشد.
********************************************
زنی زشت روی شوهر را گفت : به من بگو
از میان خویشانت که به این خانه می
آیند
به که روی نمایم و از که رو بپوشانم ؟
شوهر آهی بلند کشید و گفت: زن تو روی
از
من بپوش به هر که خواهی بنمای
*********************************************
از پدري پرسيدند آيا درست است كه
ميگويند "زماني فرا خواهد رسيد كه پسر
ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"
گفت:" اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا
به خود مشغول داشته است. البته كاري
به
استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن
و سال آنهاست!"
پرسيدند:" به چه دليل؟"
گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح
خواهم داد:
- وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد
شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.
وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.
- وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم.
يعني 11 برابر او سن داشتم.
- وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم.
يعني 7 برابر او سن داشتم.
- وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم.
يعني 4 برابر او سن داشتم.
- وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم.
يعني 3 برابر او سن داشتم.
- وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم.
يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.
ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي
از من جلو بزند و او بشود پدر من و
من بشوم پسر او!!!"
*********************************************
میگويند زنها در موفقيت و پيشرفت
شوهرانشان نقش بسزايی دارند.
ساعد مراغهای از نخست وزيران دوران
پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی
پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به
اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بیاعتنايی تمام سری جنباند
و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی
کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم
پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به
جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت
«خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت
امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم
باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير
امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست
وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار
با گامهای مطمئن به خانه رفتم و
منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و
به عذر خواهی بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛
سری جنباند و آهی کشيد و گفت:
«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش
باشی!!!»
*********************************************
*یک روز توي پياده رو به طرف ميدان
تجريش مي رفتم...*
*از دور ديدم يك كارت پخش كن خيلي با
كلاس*كاغذهاي رنگي قشنگي دستشه
ولي به هر كسي نميده!*
*خانم ها رو که کلا تحويل نمي گرفت
و** **در مورد آقايون هم خيلي گزينشي
رفتار
مي كرد و
خودش داشته باشند ،اهل حروم كردن تبليغات نبود....*
*احساس كردم فكر مي كنه هر كسي لياقت داشتن اين تبليغات تمام رنگي گرون قيمت رو
نداره ،لابد فقط به آدمهاي باكلاس و شيك پوش و با شخصيت ميده! از كنجكاوي قلبم
داشت مي اومد توي دهنم...!!!*
*خدايا ، نظر اين تبليغاتچي خوش تيپ و با كلاس راجع به من چي خواهد بود؟! آيا
منو تائيد مي كنه ؟!! *
*كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكي كه روش نشسته بود پاك بشه
و كفشم برق بزنه! *
*شكم مبارك رو دادم تو و در عين حال سعي كردم خودم رو بي تفاوت نشون بدم!*
*دل تو دلم نبود. يعني منو مي پسنده ؟ يعني به من هم از اين كاغذهاي خوشگل
ميده...؟!*
*همين طور كه سعي مي كردم با بي تفاوتي از كنارش رد بشم با لبخند نگاهي بهم كرد
و يک كاغذ رنگي به طرفم گرفت و گفت :** **" آقاي محترم! بفرمایید ! "** *
*قند تو دلم آب شد!با لبخندي ظاهری و بدون دستپاچگي یا حالتي كه بهش نشون
بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا** **من ؟*
من كه حواسم جاي ديگه بود و به شما توجهي نداشتم! خيلي خوب ، باشه ، مي
گيرمش ولي الآن وقت خوندنش رو ندارم!"كاغذ رو گرفتم ...*
*چند قدم اونورتر پيچيدم توي قنادي و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر مي رفتم
توي كيك تولدي كه دست يک آقاي ميانسال بود! وايسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه
كردم ، نوشته بود : *
*ديگر نگران طاسي سر خود نباشيد، پيوند مو با جديدترين متد روز اروپا و امريكا
!!!*
*********************************************
اهل حمامم
روزگارم بد نیست
تکه روشوری
خرده صابونی
مشتریانی دارم خر تر از گاو تپل
کیسه ای دارم نرم از سیخ کباب
حرفه ام بد نیست
شرتم آبیست
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لُنگ میاندازد
شامپو مصرف کرد
کلهاش هی کف کرد
و سپس موهایش ریخت
و چه اندازه سرش براق است
حرفهام دلاکیست
هدف من پاکیست
مینشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
کودکی را دیدم
میدود در پی صابون و لگن
ای نهان در پس در
خشک آوردم، خشک
مشتریهای عزیز
لگن خاصرهتان سالم باد
رخت ها را نکنید
آبمان بند آمد
لگنی خواهم ساخت
میاندازم به حوض
دور خواهم شد از این حمام کثیف
که در آن هیچ کسی نیست که مشتریان را
کیسه کشد
*********************************************
مـــــردها کاین گریه در فقدان
همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر
می کنند
خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی
برند
دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله
پرور می کنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در
مــــــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی
! تر می کنند
روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت
می کنند
دیده را از خون دل ، دریای
احمــــــــر مــــی کنند
در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد
خیــــــر
بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و
صنــــــوبر می کنند
بعدٍ چنــــــدی کز وفات
جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر
دیگــــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و
سال
جانشیـــــــــن بی بدیل یار و
همســـــــر می کنند
کـــــــــج نیندیشید !! فکــر
همســـــــر دیگر نیَند
از برای بچـــه هاشان ، فکر
مـــــــادر مـــی کنند
*********************************************
چند وقت پيش داشتم از کنار خيابون
قدم ميزم و زير لب هم ترانه اي زمزمه
ميکرم.
يه نگاهي چشمم به چراغ جادويي افتاد :
زود دويدم و اونا برداشتم و دست کشيدم
روش !!!
ناگهان ، ابري سياه ، آسمون را پوشاند
و رعد و برقي درگرفت .
وووووووف !!! (( غوله پريد بيرون ))
رو به من کرد و گفت :
چه آرزويي داري اي بنده ي محبوب؟
من ، که حسابي ترسيده بودم سرم را به
طرف بالا کردم و گفتم :
.از تو مي خواهم جاده اي بين اتوبان
چمران !!! و هاوايي !!! بسازي تا هر
وقت دلم خواست در اين جاده با موتر رد
بشم و تک چرخ بزنم , تازه دستم را
هم بزارم رو بوغ و بوغ بوغ بازي کنم
!!! .
که ...
از طرف آقا غوله ندايي اومد :
" اي بنده !!! من تورا بخاطر وفاداري
ات بسيار دوست دارم و مي توانم
آرزوي تو را بر آورده کنم ، اما ، هيچ
مي داني انجام تقاضاي تو چقدر
دشوار است ؟
هيچ مي داني بايد ته اقيانوس آرام را
آسفالت کنم ؟ هيچ مي داني چقدر آهن
و سيمان و فولاد بايد مصرف شود . هيچ
ميداني چقدر بايد تونل بکنم ,((خوب
اين جوري که جر ميخورم)) ؟
من همهء اينها را مي توانم انجام بدهم
، اما آيا نمي تواني آرزوي ديگري بکني
؟ "
منم ،يکم فکر کردم و گفتم :
" من از کار زنان سر در نمي آورم !!!
مي شود به من بفهماني که زن ها چرا
گريه مي کنند؟مي شود به من بفهماني
احساس درونيء شان چي يه؟اصلآ مي شود
به من ياد بدهيد که چگونه مي توان
زنان را خوشحال کرد؟ "
ناگهان صدايي از جانب ... او آمد که :
اي بنده !!! آن جاده اي را که خواسته
بودي دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟
*********************************************
ما
حيوانات را خيلي دوست داريم!!!
انشائ زير را به روش دانش آموز کلاس
دوم دبستان بخوانيد
ما حيوانات را خيلي دوست داريم،
بابايمان هم همينطور.ما هر روز در
مورد
حيوانات حرف ميزنيم ، بابايمان هم
همينطور. بابايمان هميشه وقتي با ما
حرف
ميزند از حيوانات هم ياد ميکند، مثلا
امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛
تولهسگمگه تو مشق نداري که نشستي پاي
تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم
ميگويد؛
کرهخر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پيشا وقتي ما با مامانمان و
بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا
يک
تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان.
بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود
بالا
به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه
هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم
همچين ميزنمت که به خر بگي زن دايي,
بابايمان هم گفت : برو بينيم بابا
جوجه و
عين قرقي پريد پايين ولي آقاهه از
بابايمان خيلي گنده تر بود و
بابايمان را
مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به
بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس
گنده
مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما تلوزيون را هم که خيلي حيوان نشان
ميدهد دوست ميداريم، البته علي آقا
شوهر
خالهمان ميگويد که تلوزيون فقط شده
راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون
ميداد. ما فکر ميکنيم که منظور علي
آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش
گربه
نره داشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ
ميگفت.
فاميلهاي ما هم خيلي حيوانات را دوست
دارند، پارسال در عروسي منوچهر پسر
خاله
مان که رفت قاطي مرغها، شوهر
خالهمان دو تا گوسفند آورد که ما با
آنها خيلي
بازي کرديم ولي بعدش شوهر خالهمان
همان وسط سرشان را بريد! ما اولش
خيلي
ترسيديم ولي بابايمان گفت چند تا
عروسي برويم عادت ميکنيم، البته
گوسفندهاهم چيزي نگفتند و گذاشتند
شوهر خاله
مان سرشان را ببرد، حتما دردشان
نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان
نيامده چون
يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم
ديديم که دوتا آقا که هي ميگفتند
الله
اکبر سر يک آقا رو که نمي گفت الله
اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي دردش
اومد.
و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله
اکبر که يک وقت کسي سر ما را نبرد.
*********************************************
زاهدا من که به میخانه نشستم به تو چه؟ ——- ساغر باده بود بر کف دستم به تو
چه؟
تو که مشغول مناجات و دعائی چه بمن؟ —— منکه شب تا به سحر یکسره مستم به توچه؟
تو اگر شیشه لرزان بشکستی چه بمن؟ ——– من اگر توبه صد ساله شکستم به توچه؟
تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟ ——– من به میخانه اگر باده پرستم به تو چه؟
در قیامت که بسوزند همه خشک و تران —— تو که خشکی چه بمن؟ منکه تر هستم بتوچه؟
*********************************************
مدعی شیخ ابوسعید را پیامی فرستاد که مثل من به تو مانند یک دانه ارزن است
به
یک ظرف پر ارزن !
و شیخ پاسخ فرستاد : که فلانی ! همان یک دانه ارزن هم تویی ! ما هیچ نیستیم
*********************************************
سه نفر می میرن، از یکی می پرسن به
نظرت اینا می رن بهشت یا جهنم؟ می گه:
اولی
باید بره به بهشت، دومی باید بره به
جهنم، سومی رو هم باید بفرستن توی
طویله.
می پرسند چرا؟می گه: اولی متاهل بوده،
دنیا براش جهنم بوده، دومی مجرد بوده،
دنیا براش بهشت بوده، سومی متاهل
بوده، زنش مُرده... مرتیکه الاغ رفته
دوباره
زن گرفته!
*********************************************
یه نفر برای بازدید میره به یه
بیمارستان روانی .
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای
نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار
تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به
دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب
میگه: لیلا… لیلا… لیلا… مرد
بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن
یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا"
که بهش ندادن، اینم به این روز
افتاده… مرد و همراهاش به طبقه بالا
میرن.
مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه
به قفس به غل و زنجیر بستنش و در
حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره
کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا…
لیلا… لیلا… بازدیدکننده با تعجب
میپرسه این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی
ندادن، دادن به این
*********************************************
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج
کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که
دامادهايش به او دارند را ارزيابی
کند.
يکی از دامادها را به خانه اش دعوت
کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
ميزدند
از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده
و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او
را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی
پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش
نوشته
بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد
و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت
توی
آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين
پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش
نوشته
بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و
خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين
پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را
به
خطر بياندازم؟
همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب
غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بی ام و آخرين مدل
جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که
روی
شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف
پدر زنت»
*********************************************
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش
به جنگل های آمازون رفته بود و در
آنجا
گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها
دو دوستش را کشتند. وقتی از او
پرسیدند چرا
تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی
آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی
را از
آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند.
خواسته های دو دوستم را انجام دادند و
آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید
به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا
بکشد!
*********************************************
از پیرزنه می پرسن شوهرت بدیم یا بفرستیمت مكه؟ میگه ننه، مكه كه فرار نمی كنه
*********************************************
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری
وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من
ازدواج کنی،
چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه،
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی
خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود
با تو ازدواج کنه!
*********************************************
چند وقتی بود در بخش مراقبت های
ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک
تخت
بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای
یکشنبه جان می سپردند و این موضوع
ربطی به
نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان
نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش
شده بود به طوری که بعضی آن را با
مسائل
ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و
ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط
می
دانستند.کسی قادر به حل این مسئله
نبود که چرا بیمار آن تخت درست در
ساعت ۱۱
صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین
دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین
المللی برای
بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از
ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره
تصمیم
بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،
چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل
مذکور
برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب
حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب
کوچکی در دست گرفته و در حال دعا
بودند، بعضی
دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «
پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت
روزهای
یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق
دستگاه حفظ حیات ( Life support
system ) را
از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی
خود را به پریز زد و مشغول کار شد
..!!
*********************************************
قانون صف:*
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید،
سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد
شد.
* قانون تلفن:*
* اگر شما شمارهای را اشتباه
گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد
بود.*
* قانون تعمیر:** *
* بعد از این که دستتان حسابی گریسی
شد، بینی شما شروع به خارش خواهد
کرد.*
* قانون کارگاه:** *
* اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً
به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.*
* قانون معذوریت:** *
* اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر
آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز
بعد
واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان،
دیرتان خواهد شد. *
* قانون حمام:** *
* وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید
تلفن شما زنگ خواهد زد. *
* قانون روبرو شدن:** *
* احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی
که با کسی هستید که مایل نیستید با او
دیده شوید افزایش مییابد.*
* قانون نتیجه:** *
* وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید
که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد
کرد.*
* قانون بیومکانیک:*
* نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان
دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.*
* قانون تئاتر:*
* کسانی که صندلی آنها از راهروها
دورتر است دیرتر میآیند.*
* قانون قهوه:*
* قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان،
رئیستان از شما کاری خواهد خواست که
تا
سرد شدن قهوه طول خواهد
کشید.
*********************************************
به غضنفر می گن تولدت مبارک! می گه:
خیلی ممنون تولد شما هم مبارک
*********************************************
غضنفر زنگ می زنه فرودگاه و می گه: شیراز تا تهران چقدر راهه؟ کارمنده می گه:
یه لحظه... غضنفر می گه: خیلی ممنون! و قطع می کنه.
*********************************************
غضنفر از روی جوی آب می پره، ازش فیلم می گیرن. فیلم رو روی دور آهسته می ذارن،
می افته توی جوی! دور تند می ذارن، می خوره به دیوار!
*********************************************
*مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که
همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت
براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است
آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا
در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين
کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به** **همين ترتيب تا
بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود
او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است.
بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد:
عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که
تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم
جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز
هم** **جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام
چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ**!*
* نتيجه اخلاقى: *
*مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما
باشد
*********************************************
در یک شب سرد زمستانی یک زوج
سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها
در میان
زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند
بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری
از
آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند
و به راحتی می شد فکرشان را از
نگاهشان
خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری
است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند
و
چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد
برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا
سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا
آماده شد. با سینی به طرف میزی که
همسرش پشت
آن نشسته بود رفت و رو به رویش
نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب
سیب زمینی
خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد
و
آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم
کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت
شمرد
و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه
خورد و همسرش> نیز از همان لیوان کمی
نوشید.
همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می
زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها
نگاه
می کردند و این بار به این فــکر می
کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر
فقیــر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ
سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به
خوردن
سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو
بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و
به
پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک
ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد
قبول
نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است
، ما عادت داریم در همه چیز شریک
باشیم
. مردم کم کم متوجه شدند در تمام
مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،
پیرزن او
را نگاه می کند و لب به غذایش نمی
زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز
رفت و از
آنها خواهش کرد که اجازه> بدهند یک
ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و
این دفعه
پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در
همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که
پیرمرد غذایش را تمام کر ، مرد جوان
طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو
آمد و
گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم
خانم؟» پیرزن جواب داد:
«بفرمایید.» چرا
شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در
همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی
هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر
دندانهــــــا
*********************************************
فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم
ها***
خانمها چطور
نیمرو درست میکنن؟*
*۱-ماهیتابه را میزارن رو گاز
۲- توی ماهیتابه روغن میریزن
۳- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن
میکنن
۴- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک
توی ماهیتابه میریزن
۵- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش
جان میکنن *
*آقایون چطور
نیمرو درست میکنن؟ *
*۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه
دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال
ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و
بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر
میداره
۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا
روغنش بوی ترشی میداد )!
۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
و توش روغن واقعی میریزن
۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر
خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با
دستمال
پاک میکنن
۱۳- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
۱۴- میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا
تخم مرغ میخرن و برمیگردن
۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو
بلند میکنن
۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و
دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی
ماهیتابه میریزن
۱۸- دنبال نمکدون میگردن
۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند
تا فحش میدن
۲۰- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره
پیداش میکنن
۲۱- نمکدون رو پر از نمک میکنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و
میدون جلوی تلویزیون
۲۳- نمکدون رو روی میز میذارن و محو
تماشای فوتبال میشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و
میدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای
سوخته رو توی سطل میریزن
۲۶- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ
میریزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم
میزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر
فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۹- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون
کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی
سطل
میریزن
۳۱- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
۳۲- دنبال ظرفهای مسی میگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز
میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
۳۴- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
۳۵- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو
از کنار تلویزیون برمیدارن
۳۶- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
۳۷- یاد غذا میفتن و میدون توی
آشپزخونه
۳۸- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف
آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
۳۹- چند تا فحش میدن و بلند میشن
۴۰- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
۴۱- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله
ولش میکنن
۴۲- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که
سوخته رو زیر آب میگیرن
۴۳- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو
برمیدارن
۴۴- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته
زیر پاشون خاموش میکنن
۴۵- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون
میخورن ودوباره چند تا فحش میدن*
*********************************************
يه غضنفر و يه آمريكاييه و يه انگليسيه داشتن تو يه كنفرانس علمي در باره پيشرفتهاي علمي كشورشون صحبت ميكردن. آمريكاييه ميگه: ما يه موشك ساختيم كه دقيقا وسط ماه فرود مياد. ميگن: دقيقا وسط ماه؟! ميگه: نه، حدوداً يه وجب اينورتر. بعد انگليسيه مياد ميگه: ما يه سفينه فرستاديم وسط مريخ. ميپرسن: درست وسطش؟ ميگه: نه، تقريباً يه وجب اينورتر. نوبت غضنفر ميرسه، هر چي فكر ميكنه چيزي به نظرش نميرسه، آخرسر ميگه: ما تو كشورمون با چشمامون غذا ميخوريم! همه ملت كف ميكنن، ميگن يعني چي، مگه ميشه؟ يعني واقعا با چشماتون غذا ميخورين؟! غضنفر ميگه: نه، حدوداً يه وجب پايين تر!!!
*********************************************
غضنفر توي كوپه قطار با يك خانم غريبه همسفر بوده. شب خانمه ميره تخت بالايي ميخوابه و تركه تخت پاييني. نصفه شب خانمه ميگه سردمه، كاش شما ميتونستي ميرفتي از مأمور قطار برام پتو ميگرفتي. تركه ميگه ميخوايي خانم امشب فرض كنيم زن و شوهر هستيم تا هردومون گرم شيم؟ خانمه كه همچين بگي نگي از پيشنهاد بدش نيومده بوده ميگه باشه حاضرم. غضنفر ميگه پس پاشو خودت برو پتو بگير، براي منم يه چايي بيار
*********************************************
معلم: بگو
ببینم... اگه توی خیابون یه نفر یه
خری رو گرفته و می زنه، و من برم جلو
و از این کارش ممانعت کنم، به این کار
چی می گن؟
شاگرد: آقا اجازه، حس برادری!
*********************************************
غضنفر یه آینه رو زمین پیدا می كنه. برش می داره، عكسش می افته توش، میگه: ببخشید نمی دونستم مال شماست
*********************************************
از غضنفر ميپرسن: چند تا بچه داري؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده، ميگه: 3 تا!! ملت كف ميكنن، ميگن: بابا اينا كه 4تاست؟ غضنفر انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: اين بچة همسايمونه، ولي هميشه خونة ماست!!!
*********************************************
غضنفر ميخواسته بره بهشت زهرا، گل گيرش نمياد كمپوت ميبره!!!
*********************************************
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود
به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به
کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به
همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد
اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و
بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد
. در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين
کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک
سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با
اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا
اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر
ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .
اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند
و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و
هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش
را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال
چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي
غافلگير شدي . راستش انها اينجا
کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي
اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .
من همين الان رسيدم و همه چيز را چک
کردم . همه چيز براي ورود تو رو به
راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر
تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي
چه قدر اينجا گرمه !!
*********************************************
سه تا ديوونه روميبرن ختم تا ببينن خوب شدن يانه دوتاشون ميزنن وميرقصن سومي اروم نشسته بوده رييس بيمارستان فكركردخوب شده گفت تو چرا نميرقصي ديوونه گفت اخه من عروسم
*********************************************
به يه غضنفر ميگن چه وقت نه راه پس داري نه راه پيش؟؟؟؟ميگه وقتي كه روي اره نشسته ام
*********************************************
غضنفر
مشغول گرفتن
ماهي از درياست يك نفر رهگذر ازش سوال مي كنه
چنتا ماهي گرفتي ؟
غضنفر
ميگه اگر اين
يكي را بگبرم 9 تاي ديگر هم بگيرم مي شود 10
تا
*********************************************
غضنفر داشته زنشو مي زده بهش ميگن چرا داري زنتو ميزني ميگه اگه مي دونستم كه مي كشتمش.
*********************************************
غضنفر زنش رو طلاق ميده
همه بهش ميگن : بابا , طلا خانوم كه زن خوبي
بود چرا
طلاقش دادي ؟ تركه با عصبانيت ميگه غلط كرده .
تازه فهميدم كه چقدر عوضي بود .
ديروز بازار بودم همه ميگفتن : طلا كشيده پائي
*********************************************
تركه به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم! رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟! تركه ميگه: بابا من كه راضيم، ننم هم كه راضيه، فقط مونده شاه و دخترش
*********************************************
تركه مجرم بوده، محكوم به اعدام ميشه، ميگه: آخه چرا ميخواييد منو اعدام كنيد؟ ميگن: برا اينكه بقيه درس عبرت بگيرن،تركه ميگه: نميشه بقيه رو اعدام كنين تا من درس عبرت بگيرم؟!
*********************************************
غضنفر با يه تهراني و يه
اصفهاني با هم ميرن يه خربزه ميخرن. ميگن هر
کي که
امشب شيرين ترين خواب رو ديد اون خربزه رو
بخوره. صبح که بيدار ميشن تهرانيه
ميگه من ديشب خواب ديدم تو مسابقه دو شرکت
کردم و نفر اول شدم. اصفهانيه ميگه
من خواب ديدم با تمام فاميل رفتيم يک جائيکه
همه جور خوراکي ها بود و مفت مفت
بود و ما همينجور مي تونستيم بخوريم. ميبينن
غضنفر هيچي نميگه، ميگن تو چي خواب
ديدي، ميگه: والله من هر کاري کردم خوابم نمي
برد، ساعت 3 بلند شدم خربزه رو
خوردم
*********************************************
غضنفر روزه مي گيره 5
دقيقه مونده به اذان روزشو ميشکنه مي چرا
اينکارو کردي ؟
مي گه خواستم به خدا ثابت کنم که مي تونم اما
نمي گيرم
********************************************
غضنفر جبهه بوده از هر
طرف خمپاره می یومده .یکی داد می زنه می گه :
سنگر
بگیرید .غضنفر از اون ور می گه : واسه من
بربری بگیرید..
*********************************************
غضنفر ميره کتابخونه
کتابشو پس بده، مسئول کتابخونه ميپرسه: کتابش
خوب بود؟
غضنفر جواب ميده: والله شخصيت زياد داشت ولي
داستانشو نفهميدم!!! کتابدار : پس
شما بودين دفتر تلفن منو اشتباهي بردين؟؟؟
*********************************************
غضنفر زنش حامله ميشه براش تن ارا ميخره
*********************************************
یه بار چند نفر میخوان
برن به صحرا
از روز قبل میگن که وسیله ای بیارین که اگه
گرمتون شد از اون استفاده
کنین
یکی آب میاره که وقتی گرمش شد به صورتش بزنه
یکی باد بزن میاره خودشو باد بزنه
دیگری در ماشین میاره
میگن چرا در ماشین آوردی؟
میگه وقتی گرمم شد شیشه را میکشم پایین
*********************************************
يه روز دو نفر دوتا خر
ميخرن اولي به دومي ميگه: چه طوري بفهميم کدوم
ماله منه کدوم ماله تو؟
دومي ميگه خوب من يه گوش خرم و ميبرم اوني که
يه گوش داره مال من اوني هم
که دو گوش داره مال تو.
فرداش ميبينن خر دوميه گوش خر اولي رو از سر
حسادت خورده
اولي ميگه :حالا چيکار کنيم دومي ميگه:من جفت
گوش خرمو ميبرم
فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه
اولي ميگه :حالا چيکار کنيم دومي ميگه: من دم
خرمو ميبرم
فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه
اولي با عصبانيت ميگه: حالا چيکار کنيم دومي
هم ميگه:عيبي نداره خب حالا
خر سفيده مال تو خر سياه مال من!!
*********************************************
غضنفر داشته رو خودش اب
يخ ميريخته ، ميگن چرا اينجوري ميكني؟ ميگه مي
خوام سرما بخورم. ميگن چرا؟ ميگه اخه يه
پنيسلين دارم داره تاريخش ميگذره
********************************************
غضنفر سوار تاكسي ميشه
زنشو ميشونه رو صندلي جلو كه راننده تو آينه
نبينتش!!
********************************************
به غضنفر میگن: یه میوه
خوشمزه، آبدار و شیرین نام ببر، میگه: خیار!
بهش
میگن: خیار كجاش آبدار و شیرینه؟ میگه: با
چایی شیرین بخور، نظرت
عوض میشه
********************************************
غضنفر می ره تماشای رقص
باله ازاول تاآخرش خواب بوده بعدازش می
پرسندچه
طوربود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودند.دیدند من
خوابم رو نوک انگشت راه میرفتن
********************************************
غضنفر مي خواسته شير داغ بخورد زير پاي گاوه آتيش روشن ميكند**
********************************************
غضنفر به دوست
دخترش : حالا ما تلفن نداریم، تو نباید یه
زنگی به ما
بزنی؟
*********************************************
غضنفر گاوداري داشته،
مامور بهداشت مياد ميگه به گاوات غذا چي ميدي؟
غضنفر
ميگه پهن، پشکل! يارو کلي جريمش ميکنه. سال
بعد مياد ميگه چي ميدي به
گاوات؟ غضنفر ميگه جوجه کباب، چلوکباب، پيتزا!
يارو دوباره کلي جريمش
ميکنه. سال بعد بازم مياد ميگه چي ميدي به
گاوات؟ اين دفعه غضنفر ميگه
والا اول صبح نفري هزار تومن بهشون ميدم برن
هر چي دوست دارن بگيرن بخورن
*********************************************
به غضنفر میگن میدونی چرا
غواص ها به پشت میپرن تو آب؟ میگه چون اگه به
جلو بپرن میوفتن تو قایق
*********************************************
حرفهای قبل از ازدواج
عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي
هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده
باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني
بيشتر از من مي فهمي! اگر مي
گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين
است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد
سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر
برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات
كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر
است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران
مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و
بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه
خود را در خانه اي به تو بسپارم
كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش
را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور
تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين
است كه فرصتي به تو داده باشم تا
بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و
چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته
باشي، فقط به خاطر اين است كه از
عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي
چشم همه هم كه نميشود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم،
فقط به خاطر اين است كه سالها دلم
مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا
"به هركجا كه روي آسمان همين رنگ
است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم
را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم
كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است
كه به تو ثابت كنم چقدر برايم
عزيزي!
و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به
خاطر اين است كه به من ثابت شود تو
مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و
عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است
*********************************************
وصف الحال آقايان پس از مرگ همسرشان !
مـــــردها كاين گريه در فقدان
همســــــــر مي كنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر مي كنند !
خاك گورش را به كيسه ، سوي منزل مـــي برند !
دشت داغ سينـــــه ي خـــــود ، لاله پرور مي كنند
چون مجانين ! خيره بر ديوار و بر در مــــــي شوند
خاك زير پاي خود ، از گريه ، هــــــي ! تر مي كنند
روز و شب با عكــس او ، پيوسته صحبت مي كنند
ديده را از خون دل ، درياي احمــــــــر مــــي كنند !
در ميان گريه هاشان ، يك نظر ! با قصد خيــــــر !!
بر رخ ناهيـــــــد و مينـــــــــا و صنــــــوبر مي
كنند !
بعدٍ چنــــــدي كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسليّت خـــــــود ! فكــــر ديگــــــر مـــي
كنند
دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال
جانشيـــــــــن بي بديل يار و همســـــــر مي كنند
كـــــــــج نينديشيد !! فكــر همســـــــر ديگر نيَند
!
از براي بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــي كنند
*********************************************

