صفحه اصلی     داستانهای پندآموز(بخش1)    داستانهای پندآموز(بخش2)

""بخش اول""

*****

***************

لينک دوستان :
***************

اس ام اس عاشقانه
*****
مرکز جک و اس ام اس
*****
فقط اس ا ام اس عشقي

*****************





Powered by WebGozar

 *شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را
برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ
است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان
مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده*

**********************************

*آموخته ام که ... *
*بهترين کلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست.*
*آموخته ام که ... *
*در آغوش داشتن کودکي که به خواب رفته، يکي از آرامش بخش ترين حس هاي دنيا را
در درون آدمي   بيدار مي کند.*

*آموخته ام که ... *
*مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است.*
*آموخته ام که ...  *
*وقتي به هيچ طريقي نمي توانم به شخصي کمک کنم ، مي توانم براي او دعا کنم.*
*آموخته ام که ... *
*آن قدم هاي کوچک کودکانه ام در کنار گام هاي استوار پدر در شب هاي تابستان در
اطراف خانه ، چه معجزه هايي در بزرگسالي من کرد.*
*آموخته ام که ... *
*زندگي مثل طاقه پارچه است ، هر چه به انتهاي آن نزديکتر مي شوي سريعتر مي
گذرد.*
*آموخته ام که ...*
*بايد شکر گذار باشم که خدا هر آنچه را که از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد.*
*آموخته ام که ... *
*پول ، مقام و شخصيت نمي آورد.*
*آموخته ام که ... *
*زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته است که خواهان تمجيد و دوست داشتن است.*
*آموخته ام که ... *
*خداوند همه چيز را در يک روز خلق نکرد ، پس چه چيزي باعث شده است که فکر کنم
من مي توانم*.
*آموخته ام که ...*
*همه افرادي را که با آنها روبه رو مي شويم ، شايستگي سلامي آميخته به لبخند را
دارند*
**********************************

*جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد.و آدمهايي را
مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ
ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.
او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي
كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و
فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت
كني و آواز نخواني آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. مي گويند
بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي
من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به
هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي
انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.
اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند
آواز او پيغام خداست*

**********************************

*عشقي كه از ياد رفته بود**...*

سال ها می گذشت.پسرک هرروز می آمد وسوال تازه ای می کردوپیرمرد پاسخش را می
داد.پسر بزرگتر شد وپیر مرد پیرتر.حالا پسرک خیلی چیزها می دانست.می دانست
آسمان آبی است،خورشید زرد است،پاییز نارنجی،بهار سبز،ابرسفید،محبت نیلی ودوستی
صورتی است.اما هنوز چیزی باقی مانده بود.باید می فهمید.اما پیرمرد این آخری ها
نمی توانست حرف بزند.
-آخرین سوال ...به این سوالم جواب بده.
پیرمرد فقط سرفه می کرد.
-خواهش می کنم بگو...بگو خدا چه رنگی است؟
سرفه پیرمرد شدت گرفت.از شدت سرفه روی رختخوابش افتاد.پسرک دستش را گرفت.پیرمرد
دست پسرک را فشرد آن را باتمام نیرو بلند کرد و روی قلب پسر گذاشت.پسرک تپش قلب
را حس کرد.پیرمرد دیگه سرفه نمی کرد.پسرک جواب آخرین سوالش را گرفته بود.
**********************************

*يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود -
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت
می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با
تشريفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و
وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد
می تواند وارد شود
مَرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
اين کار شما تروريسم خالص است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی
که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند
در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را
به بهشت بازگرداند*
**********************************

*اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است، دست شو گرفتم
و گفتم : "بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم .***
*" اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حر ف هاي من شد .***
* دوباره** **سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم**.*
*اصلاًً نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي شد. هرطور شده
بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود، باهاش
صحبت مي كردم**.*
*موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم .***
* بالاخره هرطور بود موضوع رو پيش كشيدم، ***
* از من پرسيد: چرا؟!***
* اما وقتي ا ز جواب دادن طفره رفتم، خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري
خارج مي شد***
*فرياد مي زد: "تو مرد نيستي**."*
*اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي
ريخت، مي دونستم كه** **مي خواد بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟*
* اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم، چرا كه من
دلباخته يك دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و مد ت ها بود كه با هم غريبه شده*
بوديم.
* من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم**.*
*بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30 درصد شركت
و ماشين رو به اون دادم** .*
*اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كر د . زني كه بيش از 10
سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا**ً **متأسف
بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام انرژي و
جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق
شده بودم**.*
*بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد، چيزي كه انتظارش رو داشتم . به
نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.*
* بالاخره مسأله طلاق كم كم داشت براش جا مي افتاد**.*
*فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته**!*
*به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم . وقتي بيدار
شدم ديدم اون نامه هنوز هم همو ن جاست، وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلالاق رو
نوشته . اون هيچ چيز از من نمي خواست به جزاين كه در اين مدت يك ماه كه از
طلالاق ما باقي مونده بهش توجه كنم**.*
*اون درخواست كرده بود كه در اين يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به صورت
عادي كنار هم زندگي كنيم، دليلش هم ساده بود و قابل قبول بو د : پسرمون در ماه
آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل
بكنه ! اين مسأله براي من قابل قبول بود، اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: *
*از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام
گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست كرده بودن كه در يك ماه باقي مانده از
زندگي مشتر ك مون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي
دست هام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فكر كردم حتماً داره
ديوونه مي شه**!*
*اما براي اين كه آخرين درخواست شو رد نكرده باشم، موافقت كردم . وقتي اين
درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف كردم . اون با صداي بلند خنديد و گفت
: "به هرحال بايد با مسأله طلاق روبرو مي شد، مهم نيست داره چه حقه اي به كار م
يبره**!"*
*مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق
كه همسرم تعيين كرده بود ، من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام گرفتم . هر
دومون مثل آدم هاي دست و پا چلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم . پسرمون پشت ما
راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: "بابا مامان رو تو بغل گرفته و راه م يبره**
*جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از
اون جا تا در ورودي حدود 10  متر مسافت رو طي كرديم**.*
*اون چش مهاشو بست و به آرومي گفت: "راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي
نگو**!"*
*نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم . بالاخره دم در اون
رو زمين گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت، من هم تنها سوار
ماشينم شدم و به سمت شركت حركت كردم**.*
*روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم، مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم .
عطري كه مد ت ها بود از يادم رفته بو د . با خودم فكر كردم من مدت هاست كه به
همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم، انگار سالهاست كه نديدمش، من از اون مراقبت
نكرده بودم. متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروك كوچك
گوشه چشماش نشسته بود، لابه لاي موهاش چندتار خاكستري ظاهر شده بود و اين ها
همه آثاري بود كه در طول مدت ازدوا جمون ظاهر شده بود**!*
*براي لحظه اي با خودم فكر كردم: "خدايا من با او چه كار كردم؟**!"*
*روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس
كردم . اين زن، زني بود كه 10 سال از عمر و زندگياش رو با من سهيم شده بود**.*
*روز پنجم و ششم احساس كردم، صميميت داره بيشتر و بيشتر مي شه، انگار دوباره
اين حس زنده شده و داره شاخ و برگم يگيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي
نگفتم**.*
*هر روز كه مي گذشت برام آسو نتر و راحتر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل
كنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتماً عضله هام قو ي تر شده**.*
*همسرم هر روز با دقت لباسش را انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس
رودست گرفته بود احساس كرد هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند . با صداي آروم گفت
: "لباس هام همگي گشاد شدند ." و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چقدر
لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم، انگار
وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضر به اي به من وارد شد، ضرب ه اي كه تا عمق
وجودم رو لرزوند . توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود،
انگار جسم و قلبش ذره ذره آب***
*مي شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم همون موقع وارد شد و
گفت: بابا وقتشه كه مامان رو بغل كني و راه ببر ي. براي پسرم اين منظره كه
پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگي اش شده
بود**.*
*همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در
آغوش فشرد . من روم رو برگردوندم، ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميمم رو عوض
كنم . بعد اون رو در آغوش گرفتم و شروع به حركت كردم . همون مسير هر روز، از
اتاق خواب به اتاق نشيمن و در ورودي . دست هاي اون دور گردن من حلقه شده بود و
من به نرمي اون رو حمل مي كردم، درست مثل اولين روز ازدواج مون**.*
*روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم .
انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد**.*
*پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي كه همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم : من
در تمام اين سا ل ها***
*هي چوقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگيمون توجه نكرده بودم**.*
*اون روز با سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم، وقتي رسيدم بدون اين كه در
ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم، نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه
گرفتم، ترديد كنم**.*
*"**دوي" در رو باز كرد، و من بهش گفتم كه متأسفم، من نمي خوام از همسرم جدا
بشم**!*
*اون حيرتزده به من نگاه مي كرد، به پيشانيم دست زد و گفت: "ببينم فكر نمي كني
تب داشته باشي؟**"*
*من دستشو كنار زدم و گفتم : "نه! متأسفم، من جدايي رو نمي خوام، اين منم كه
نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم**."*
*زندگي مشترك من خسته كننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ
كدوم ارزش جزئيات و نكات ظريف رو در زندگي مشتر ك مون نمي دونستيم. زندگي مشترك
مون خسته كننده شده بود نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم، بلكه به اين خاطر كه
اون رو از ياد برده بوديم . من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون
كه همسرم رو در آغوش گرفت م و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همو ن
طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم**.*
دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو به
هم كوبيد و رفت**.*
*من از پله ها پايين اومدم و سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم . يك سبد گل
زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گلفروش پرسيد: "چه متني روي سبد گلتون
مي نويسيد؟**"*
*و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: "از امروز هر صبح، تو رو در آغوش مهرم مي
گيرم و حمل مي كنم، تو رو با پاهاي عشق راه م يبرم، تا زماني كه مرگ، ما دو نفر
رو از هم جدا كنه**."*
*درسته، جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فو ق العاده اي برخورداره،
مسايل و نكاتي كه واقعاً براي تداوم يك رابطه، مهم و ارزشمندند . اين مسايل
خانه مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست** .*
*اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي آفرين نيستند . پس در زندگي سعي
كنيد زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون بكنيد .
چيزهايي رو كه از ياد برديد، يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد
حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه، انجام بديد** .*
*زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه، اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم
زندگيتون بشيد**.*
*اگر اين داستان رو براي فرد ديگه اي نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي افته، اما
يادتون باشه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد*
روزي مردي خواب عجيبي ديد. *

**********************************
ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي
از فرشتگان را ديدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از
زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي
پرسيد: شما چکار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت:
اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
* مرد کمي جلوتر رفت. باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد که کاغذهـايي را داخل
پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.*
* مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش
ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم. *
مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است. با تعجب از فرشته
پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده،
بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند.*
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
*فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافيست بگويند: خدايا شکر.*
**********************************

*دزد جوان*
*درکتاب کافی و بیشتر کتب اخلاقی مسطور است : ***
در زمان سلف به اتفاق عیال و اولادش که با وسائل تجاری بود سفر
دریا کرد که ناگهان وسط دریا موجهای مهیب کشتی را شکست و آب همه را غرق کرد .
تنها زن تاجر** **به تخته ای چسبیده بود و موجهای آب او را به جزیره ای انداخت*
زن در این جزیره تنها می گشت و از درخت میوه سد جوع می کرد . وضع لباسش
هم معلوم بود لباس ندارد همه پاره شده و از بین رفته بود در همان حال جوان دزدی از دور زن عریان و صاحب جمالی را میبیند ، اول
وحشت می کند ، می گوید شاید از طائفه جن باشد ، نزدیک می شود ، از او میپرسد :
از جن هستی یا انس ؟ می گوید : انسانم . جوان باز میپرسد : از کجا آمده ای ؟
زن : کشتی ما غرق شد و بستگانم غرق شدند ، من به تخته ای چسبیدم و خدا مرا
نجات داد . جوان دزد معطلش نکرد زن بیچاره را زمین انداخت و آماده کار حرام شد
. یک مرتبه زن لرزید ، لرزشی که آن دزد را نیز تکان داد . ***
گفت : چه شده چه بر سرت آمده ؟ این ارتعاش و سوز و گداز و آتش خوف در دزد اثر
گذاشت . آتشی که از خوف خدا برخیزد، خلاصه زن گفت : ترس از خدا ، من در تمام
طول عمرم چنین گناهی مرتکب نشده ام .
خوف چه میکند که در جوان دزد اثر مثبت گذاشت ! به زن گفت : من سزاوارترم که
بترسم ، تو که تقصیری نداری ، تقصیر از من است . من باید اینطور بترسم و بلرزم
زن را رها کرد و رفت . ترک گناه کرد و از گذشته ها توبه نمود . همینطور در
اثنای راه که ناراحت بود ، خواست به سوی آبادی خود برود که عابدی به او برخورد
کرد و با هم همراه شدند .
چون هوا گرم و آفتاب تابان بود عابد مستجاب الدعوه رو به جوان کرد و گفت : می
بینی که از آفتاب ناراحتیم بیا دعا کنیم تا خدا سایه بانی برای ما بفرستد ،
جوان سر به زیر انداخت و گفت : من فرد گنهکاری هستم که دعایم به جائی نمی رسد .
عابد گفت : با هم دعا کنیم پاسخ داد من آبروئی ندارم ، در آخر کار گفت : من
دعا می کنم و تو آمین بگو. اینجا امیدی در دلش پیدا شد و پس از دعای عابد با
شرمساری آمین گفت که ناگهان ابری پیدا شد و بر سرشان سایه افکند . همینطور که
می رفتند بر سر دوراهی رسیدند که راهشان دو تا می شد ، از هم خداحافظی کردند .
عابد دید ابر همراه جوان رفت ، عجیب است معلوم شد ابر برای او بوده ، دوید
دنبالش گفت : مگر نگفتی من گنهکارم ؟! گفت : آری من عبادتی ندارم و گنهکارم .
عابد گفت : از این ابر معلوم است که برای تو آمده و این به برکت توست .
جوان جریان خودش را ذکر کرد ، دانسته شد که همان ترک گناه و شرمساری و توبه از
روی صدق بوده که قیمت داشته و او را مورد لطف و رحمت خداوند قرار داده است.
**********************************

روزی دختر یکی از بازرگانان در دهکده ای که استاد بزرگ ذن ( هاکوئین ) در آن
زندگی میکرد باردار شد. پدر دختر بسیار فشار آورد تا وی نام معشوقه اش را بر
ملا سازد. دخترک اما معشوقه اش را بسیار دوست میداشت، بنابراین معشوقه اش را
رسوا نکرد و به جای او نام هاکوئین را بر زبان آورد و گفت که هاکوئین معشوقه اش
بوده. پدر دختر تا زمان بدنیا آمدن کودک سکوت کرد، ولی به محض بدنیا آمدن
نوزاد، پدر کودک را برداشت و با خبر کردن اهالی روستا به در خانه هاکوئین رفت و
با توهین و استهزاهای فراوان عشق بازی های خفت بار او را بر ملا ساخت. پس از
فحاشی و کتک مفصلی که به هاکوئین زدند، کودک را بر سرش انداختند و گفتند آیا
این کودک را می شناسی؟ این نتیجه همان گناهان ننگ آلود توست.
هاکوئین اما کودک را در آغوش گرفت و فقط گفت: ( عجب !! )
بعد از آن استاد هر جا می رفت نوزاد را در ردای ژنده اش می پیچید و با خود می
برد. او حتی برای لحظه ای کودک را از خود جدا نمی کرد. در شبهای بارانی و
روزهای طوفانی از خانه بیرون می رفت و از همسایگانش برای کودک شیر گدائی می
کرد. برخی از شاگردان او پس از این رسوائی به او پشت کردند.
پس از یک سال مادر کودک دریافت که بدون کودک دلبندش نمیتواند زندگی کند و در
این مدت معشوقه اصلی وی بدون اطلاع او روستا را ترک کرده بود. دختر بنابراین
نام حقیقی پدر کودک را برای پدر اعتراف کرد و پدر که حسابی شرمنده شده بود مردم
را جمع کرد و نزد استاد رفتند. همگی روی پاهای استاد افتادند و گل بر گردنش
آویختند و ملتمسانه از او طلب آمرزش و مغفرت کردند. آنها کودک را که اینک چاق و
سر حال شده بود برداشتند و رفتند.

به هنگام خداحافظی هاکوئین در پاسخ فقط گفت: ( عجب !! )
این قانون" تا ثا تا " است یعنی خدا هر چه دهد یا ندهد در هر صورت خوب است. هیچ
چیزی بد نیست زیرا همه چیز الهی است. زندگی را همان گونه که هست بدون هیچ
استدلال یا منطق و خواهش یا نارضایتی بپذیرید. ناگهان متوجه می شوید که بدون
هیچ دلیل خاصی قلبا" خوشحالید. هرگاه خوشحالیتان با دلیل خاصی همراه باشد این
شادیتان خیلی طول نخواهد کشید، اما شادی بدون دلیل خاص سروری دائمی است که
نتیجه پذیرش بی چون و چرای شماست
**********************************

يك روز بعد از ظهر وقتي "اسميت" داشت از كار برمي گشت خانه، سر راه زن مسني را
ديد كه ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود . اون زن براي اون دست
تكان داد تا متوقف شود . اسميت پياده شد و خودشو معرفي كرد وگفت : من اومدم
كمكتون كنم . زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي كسي نايستاد ، اين
واقعا لطف شماست .
وقتي كه او لاستيك رو عوض كرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ، زن
پرسيد : چقدر بايد بپردازم ؟
و او به زن چنين گفت : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در چنين شرايطي بوده
ام و روزي يك نفر هم به من كمك كرد ، همونطور كه من به شما كمك كردم . اگر تو
واقعا مي خواهي كه بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين كار رو بكني : نگذار
زنجير عشق به تو ختم بشه .
چند مايل جلوتر ، زن كافه كوچكي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو
ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره كه مي بايست
هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود .
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دونست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد .
وقتي كه پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود ، در
حاليكه بر روي دستمال سفره ، يادداشتي رو باقي گذاشته بود . وقتي پيشخدمت نوشته
زن رو مي خوند ، اشك در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته شده بود : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در چنين
شرايطي بوده ام و روزي يك نفر هم به من كمك كرد ، همونطور كه من به شما كمك
كردم . اگر تو واقعا مي خواهي كه بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين كار رو
بكني : نگذار زنجيره عشق به تو ختم بشه .
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سر كار به خونه رفت ، در حاليكه به اون پول و
يادداشت زن فكر مي كرد ، به شوهرش گفت : اسميت همه چيز داره درست ميشه .

**********************************

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان
دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي
گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها
كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در
آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد
كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه
بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در
جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز
بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود
نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا
هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.

  *هر آنچه از جانب خدا رسد خير مطلق** **است** *
**********************************

بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني
پند دوم
.گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
.گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
. هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
خرگوش بنشست بي حركت
.روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
. لازمه ي نشستن و كار نكردن بالا نشستن است
**********************************

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد
و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت
كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت:
عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از
دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و
آن كه امروزش را در نمي‌يابد ُ هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. خدا آنگاه سهم يك
روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد
حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه
فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و
زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند
بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست
نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزكي را تماشا
كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام
كرد و براي آنها كه دوستش نداشتندُ از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي
كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام
شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او
درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود

**********************************

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا
یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون
شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را
حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس
کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال
بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر
میکرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت
کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و
رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته
شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته
شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود
تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای
پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس
نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه
فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که
هزاران هزار دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او
حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک
به دست آنها میرسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن
زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات
بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر
ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال
هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که
صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد
که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک
ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ
حیرت انگیزی
را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول
که نویسنده
کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57
سنت انجام دهد.

****************************
*چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله
لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه
نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف
درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده
بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او
بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر
را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد.
پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن
هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان
دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش
را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم
هستند.»

****************************
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم
خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي
بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر
باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و
باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس
گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم
و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين
الان 500 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي
تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار
هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد
از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج
شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم
من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم
كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو ن مي تونستيم براي دخترمون پيدا
كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

*********************************************

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که
همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ
سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم
بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو،
شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از
: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

****************************

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد
نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن
یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی
زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می
توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی
که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و
قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را
دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد
گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان
فکر می کنند!"
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی
اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را
با شما تقسیم کنم!)
****************************

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز
كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب
مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به
هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك
تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم
. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش
ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي
توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من
ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با
شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله
موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر
روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار
بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك
مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد
، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن
صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را
فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به
خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :«
براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي
خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ،
ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ،
در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در
روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد
مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك
تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد
كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد
، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

****************************

یکی از بستگان خدا***
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی
*پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف
*پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد**.*
*در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد**.*
* خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد**..*
**آهای، آقا پسر**!*
*پسرک برگشت و به سمت خانم رفت
*چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید
**شما خدا هستید؟ **نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم**!*
**آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید**

**********************************
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من
بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك
چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو
..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون
هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش
رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو
از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي
اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني
... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك
مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال
خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور
كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو ، مادرت*

**********************************

روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل مجلل و گران قیمتش مشغول رانندگی بود که ناگهان
دید از میان دو اتومبیل پارک شده پسر بچه ای بیرون پرید و ناگهان پاره آجری که
در دست داشت ، کوبید به ماشین او .
او نیز با عصبانیت تمام ماشین را متوقف کرد و رفت سر وقت پسر بچه .
تا به او رسید دید پسرک گریان کنان گوشه پیاده رو را نشان می دهد و در آنجا
مشاهده کرد که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دارش بر زمین افتاده و او کمک می
خواهد ولی ظاهرا چاره ای جز آن کار برای جلب توجه و مساعدت از دیگران نداشته
است ، مرد بسیار متاثر شد و پس از کمک سوار اتومبیلش شد و به راهش ادامه داد
......
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما از
پاره آجر یا سنگ استفاده کنند ، خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می
زند ، اما بعضی وقت ها که ما گوش شنوا نداریم ، ممکن است اونهم بخاطر خودمان از
پاره آجر استفاده کند ....
بقول بزرگی خدا اول قبض جریمه می فرستد ،بعد اگه توجهی نکردیم جریمه و ....!
**********************************

*در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس
در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد.***
*برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را
دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و
بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان
کارى به سنگ نداشتند**. ***
*سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين
گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده
هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.
هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش
ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را
باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال
کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.***
*آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم**! ***
*هر مانعى، فرصتى*
**********************************

هر يک روز سرد زمستاني اميلي هنگامي که از خانه بيرون مي رفت پاکتي را درکنار درب منزلش ديد روي پاکت نه آدرسي بود نه مهري فقط نامي روي َآَن درج شده بود :اميلي عزيز عصر امروز به خانه تو خواهم آَمد با عشق خدا
اميلي تعجب کرد با خود گفت من که آدم بزرگي نيستم پس چرا خداوند مي خواهد مرا ملاقات کند .به فکر افتا د وقتي داخل کيفش را ديد جز تعدادي سکه پول ديگر ي نداشت به طرف يخچال رفت آن هم خالي بود عصر هنگامي که براي خريد نان بيرون رفت در راه هنگا م برگشت پير زن وپبر مردي را ديد که از او طلب نان کردند اميلي در پاسخ آنان گفت :متا سفم .نان را خودم احتياج دارم .اما کمي که جلوتر رفت پشيمان شد و برگشت و کتش و نان هايي که خريده بود را به آنها داد.به کنار درب منزل که رسيد دوباره نامه اي را ديد روي نامه نوشته شده بود : از هديه دادن نان و کتت ممنون با عشق خدا

خداوند هنگامي که انسان را اندازه ميگيرد متر را دور "قلبش "مي گذارد نه دور "سرش

**********************************

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون
تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد،
تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
آ«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء
خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها
کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار
باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل
کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر
مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور
کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از
دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او
باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»*

**********************************

*مرد کور*
*روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:** من کور هستم لطفا کمک کنید** . روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: ***
* **امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!! ***
*     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
****************************

زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول
همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما
می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در
پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار
نبود:
 تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می
مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه
پولی را كه داشت ،به گدا داد.
گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته
بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل
گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
پائولو کوئیلو

****************************

انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "

 استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف
انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان  تغییرات
جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد
قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها
و برداشتهایتان را عوض کنید ."

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل
در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود  و  در مجموع فضایی سرشار از
آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای
بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب
همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی
من نشسته بود،  اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره
صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا
دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار
تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد  کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و
گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی
گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا
گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار
کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا
اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به
جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد
که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم :
واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این
اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم
قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا
راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید
هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را
تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا
و مفهوم می دهد."
*گاهی به نگاهت نگاه کن** !*

****************************
آقای کیم وو چونگ (مدیر عامل شرکت دوو ) در کتاب فوق العاده زیبا و پند آموز و
ارزشمند خود " سنگ فرش خیابانها از طلاست " می نویسد
در زندگی سعی کنید رقبای خوبی داشته باشید ؛ کسی که شما را مجبور به تلاش بیشتر
کند ؛ چنین رقیبی از دوستی که فقط برای صحبت و وقت گذراندن نزد شما می آید مفید
تر است ؛ همواره سعی کنید با رقیب بدوید و خود نیز حریف خوبی برای رقبایتان
باشید ؛ در این صورت هر دوی شما به فردا های عزیزتر و درخشانتر و بارورتری دست
پیدا خواهید کرد

**********************************

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش
رفت**. *
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟***
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت***
*پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد
پرسيد**
*بستنى خالى چند است؟***
*خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت**: *
*٣٥سنت***
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت
براى من يک بستنى بياوريد
*خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر
بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت
کرد و رفت
*هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى
ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود**.*
*يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام
دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود
**********************************

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد.
مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور
کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر
شد.*
*اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم
هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از
خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.*
*مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي
خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت
ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ
کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با
شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد
کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که
تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم
را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از
زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه
کنم تا محبت تو را جبران نمايم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو
هستم.*
*گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا
را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم
داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال
نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در
ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم.
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او
هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به
خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين
کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي
کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک
ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده
اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز
بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري
زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند
همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا
را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه
مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.*
*خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که
محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به
غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر
دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه
شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که
چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.*
*گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني
هميشه در کنار تو هستم.*
*گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.*
*گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده
از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر
نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو
نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و
نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و
بي نياز از هر چيز***

**********************************

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان
را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان
ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به
خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي
رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با
درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي
گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان
تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو
بيداري!!!

خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم

**********************************

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار
ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد
و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!

**********************************

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و
صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و
به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا
رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌
كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌
ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،
خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

**********************************

نظر و عضويت در خبرنامه يادتون نره...

ادامه داستانها در صفحات بعد