صفحه اصلیجک وسرگرمیاس ام اسداستانهای پندآموزکسب درامدموبایل 

 سوسول*جديدترين راه هاي کسب درامد در اينترنت*درياي جک واس ام اس*بهترین بازی های موبایل **

 

 

حتما کليک کن(جالبه)

{نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش}

شايد چاپلين ،بزرگ مرد سينما وتاتر، زماني که اين نامه را مي نوشت تصورش را نمي
کرد که نامه اش مثل بقيه کارهايش اسطوره شود. در يک متن کوتاه، همه زندگيش ،
رنجهايش و انسانيتش را به تصوير کشانده ،شايد هم به رخ کشانده تا هم دخترش و هم
کساني که در اعصار ديگر آن را مي خوانند بفهمند که يک هنرمند بزرگ(به ظاهر
دلقک) در اوج شهرت چقدر مي تواند مردمي باشد و از دردهاي آنان بگويد.

شايد بد نباشد ما هم هرزگاهي اين نامه را بخوانيم و يادمان نرود که هستيم و از
کجا آمده ايم.
جرالدين ، دخترم ، اينجا شب است ... همه ...برادران و خواهرت و حتي مادرت
خوابيده اند، به زحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را
به اين اطاق کوچک نيمه روشن ... برسانم .
من از تو دورم ، خيلي دور ، اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تو را از
چشمخانه‌ام دور کنم. تصوير تو آنجا روي ميز هم هست ،تصوير تو اينجا روي قلب من
نيز هست ، اما تو کجائي ، آنجا در پاريس افسونگر ، به روي آن صحنه پرشکوه تئاتر
شانزليزه مي‌رقصي ، اين را مي‌دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي
صداي قدم هايت را مي‌شنوم و در اين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را
مي‌بينم ، شنيده‌ام که نقش تو در اين نمايش پرشکوه ، نقش آن شاهدخت ايراني است
که اسير تاتارها شده است .

شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسين آميز
تماشاگران ، عطر مستي‌آور گل هايي که برايت فرستاده‌اند ، تو را فرصت هوشياري
داد در گوشه‌اي بنشين ، نامه‌ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار .

دخترم من پدر تو هستم چارلي ، وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و
برايت قصه‌ها گفتم ، قصه زيباي خفته در جنگل ، قصه اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب
که به چشمان پيرم مي‌آمد ، طعنه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتمش ... برو . من در روياي
دخترم خفته‌ام ، روياء مي‌ديدم جرالدين روياء ، روياي فرداي تو ، روياي امروز
تو ، دختري مي‌ديدم به روي صحنه ، فرشته‌اي مي‌ديدم به روي آسمان که مي‌رقصيد و
مي‌شنيدم که تماشاگران مي‌گفتند: اين دختره رو مي‌بيني ؟ دختر همون دلقک پيره ،
اسمش يادته ، چارلي...

آري من چارلي هستم ، من دلقک پيري بيش نيستم . امروز نوبت تو است ، من با اين
شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي‌رقصي . اين رقص
‌ها و بيشتر از آن صداي کف زدن تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ،
برو آنجا هم برو ، اما گاهي نيز به روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن ،
زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه‌هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي‌رقصند و با
پاهايي که از بينوايي مي‌لرزند . من يکي از اينها بودم جرالدين ، در آن شب هاي
افسانه اي کودکي که تو با لالايي قصه‌هاي من به خواب مي‌رفتي بيدار مي‌ماندم ،
در چهره تو مي‌نگريستم ، ضربان قلبت را مي‌شمردم ...

در آن شب هاي دور بس قصه‌ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم ، اين هم
داستاني شنيدني است ، داستان آن دلقک گرسنه‌اي که در پست‌ترين محلات لندن آواز
مي‌خواند و مي‌رقصيد ، صدقه جمع مي‌کرد ، اين داستان من است ، من طعم گرسنگي را
چشيده‌ام ، من درد بي‌خانماني را کشيده‌ام و از اينها بيشتر من رنج حقارت آن
دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند اما سکه صدقه رهگذري
خودخواهي آنرا مي‌خشکاند را احساس کرده‌ام ، با اين همه من زنده‌ام و از زندگان
پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد .

داستان من به کار تو نمي‌آيد ، از تو حرف بزنيم، بدنبال نام تو نام من است،
چاپلين ، با همين نام سال هاي دراز بيشتر مردم دنيا را خنداندم و بيشتر از آنچه
آنان بخندند خودم گريستم ، جرالدين در دنيايي که تو زندگي مي‌کني تنها رقص و
موسيقي نيست .

نيمه شب هنگامي که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي‌آيي ، آن تحسين کنندگان
ثروتمند را فراموش کن اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي‌رساند
بپرس ، حال زنش را هم بپرس ... شايد آبستن باشد و آهي در بساط نداشته باشند ...

گاه گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بيوه و کودکان
يتيم را نگاه کن و دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از اينها هستم ، آري
تو يکي از آنها هستي دخترم نه بيشتر .

هنر بيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را نيز مي‌شکند
. وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني همان
لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خودت را به حومه پاريس برسان ، من آنجا
را خوب مي‌شناسم ، از قرن ها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است ، در آنجا
رقاصه‌هايي مثل خودت را خواهي ديد ، زيباتر از تو ، چالاکتر از تو و مغرورتر از
تو.. آنجا از نور کور کننده نورافکن‌هاي تئاتر شانزليزه خبري نيست ، نورافکن
رقاصان کولي تنها نور ماه است . نگاه کن ، خوب نگاه کن ، آيا بهتر از تو
نمي‌رقصند ، اعتراف کن دخترم ، هميشه کسي است که بهتر از تو مي‌رقصد ، هميشه
کسي است که بهتر از تو مي‌زند و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگز کسي
آنقدر گستاخ نبوده که به يک کالسکه ران و يا يک گداي کنار جاده حرف نا مربوط
گفته باشد.

من خواهم ُمرد و تو خواهي زيست ، اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني...
وقتي دو فرانک خرج مي‌کني با خود بگو سومين سکه مال من نيست ، اين بايد مال يک
انسان گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. جستجو لازم نيست ، اين
نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت ، اگر از پول و سکه با تو حرف
مي‌زنم براي آن است که از نيروي افسونگر اين بچه‌هاي شيطان خوب آگاهم ، من
زماني دراز در يک سيرک زيسته‌ام و هميشه و هر لحظه بخاطر بندبازاني که از روي
ريسماني بس نازک راه مي‌روند نگران بوده‌ام . اما اين حقيقت را با تو بگويم
دخترم ، مردمان روي زمين ِاستوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط
مي‌کنند . شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد ، آن شب
اين الماس ، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.

شايد روزي ظاهر زيبايي تو را فريب دهد و آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و
بندبازان ناشي هميشه سقوط مي‌کنند . دل به زر و زيور اين دنيا نبند زيرا
بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي‌درخشد. اما روزي
اگر دل به آفتاب چهره مردي بستي با او يکدل باش . به مادرت گفته‌ام در اين باره
برايت نامه‌اي بنويسد ، او عشق را بهتر از من مي‌شناسد ، او براي تعريف يکدلي
شايسته‌تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي‌دانم ، به روي صحنه جز
تکه‌اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي‌پوشاند . بخاطر هنر مي‌توان لخت و عريان
روي صحنه رفت و پوشيده‌تر برگشت ، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين جهان نيست
که شايسته آن باشد دختري ناخن پايش را بخاطر او عريان کند.

برهنگي بيماري عصر ماست ، من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده آور مي‌زنم اما به
گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان تو را دوست دارد . بد نيست
انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد ، مال دوران پوشيدگي ، نترس اين ده
سال تو را پيرتر نخواهد کرد ...

مي‌دانم که پدران و فرزندان هميشه با هم دعوا دارند . با انديشه‌هاي من جنگ کن
. دخترم ، من از کودکان مطيع خوشم نمي‌آيد با اين همه پيش از آنکه اشک‌هاي من
اين نامه را ترک کند، مي‌خواهم يک اميد به خودم بدهم، امشب شب نوئل است ، شب
معجزه است و اميدوارم معجزه‌اي رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستي مي‌خواستم
بگويم دريافته باشي . چارلي ديگر پير شده است جرالدين ، دير يا زود بايد بجاي
آن جامه هاي رقص روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي ... گاه گاهي
چهره خود را در آئينه‌اي نگاه کن آنجا مرا نيز خواهي ديد ، خون من در رگ هاي
تواست و اميدوارم حتي آن زمان که خون در رگهاي من مي‌خشکد، چارلي، پدرت را
فراموش نکني ، من فرشته نبوده‌ام اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم
باشم. تو نيز تلاش بکن . رويت را مي‌بوسم .

چارلي چاپلين سوئيس ساعت دو نيمه شب سال ۱۹۶۰


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 
نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

آرزوهای ویکتور هوگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
****
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
****
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: ?این مالِ من است?
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
****و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی،
شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم
از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي
چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني
رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق
بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و
نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز
اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار
يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش
تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و
اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشك ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري
خاطره
**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر
پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با
"خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 
 مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي
داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي
آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار
اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد.
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد
ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش
فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي
خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان
ش بسيار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر
فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش
رسيد. او مي توانست بازيگر باشد:
*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل
مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد.*
*او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه
مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها
درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش  را قبول مي کرد اما زمان
تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار
مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري
رفته بود.*
*حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد
کلاسش منظم شده  و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.*

*اما او ديگر  با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است. **  همانند بقيه
مردم!!!
*

لينک دوستان :
*************

اس ام اس عاشقانه
*****
مرکز جک و اس ام اس
*****
فقط اس ا ام اس عشقي

*************

 





Powered by WebGoza